ديگه بغض اين ترانه ها شکستن نداره
گلوي من تا هميشه ناي خوندن نداره
شيشه هميشه گريون داره اروم ميشکنه
قطره هاي اسمون باز داره فرياد ميکنه
روي نيمکتي که تنهاست يکي چشم يه راه نشسته
صورتش به اسمونه چشماش انگار شده خسته
چشماي مثل خزونش دنبال بهار ميگرده
بهاري که اين خزون و واسه چشماش هديه کرده
اشک هاي مثل بلورش روي صورتش ميلغزه
دستهاي سرد و کبودش دنبال دستي ميگرده
زير بارون مونده اين سرو مثل بيد از دنيا خسته
کي ميدونه تو دل اون چه هياهويي نشسته
گمونم که داره ميره از خيال همه دنيا
خودش اين و به اسمون گفت که شده تنهاي تنها
![]()
![]()
![]()
![]()
هواي گري گرفته فضاي اين کوچه باغها
اسمون همدردي کرده واسه بيداري تو رويا
نکنه خسته بميره اين دلي که چشم به راهه
رسم عاشقي که اين نيست يکي منتظر بميره
نه ديگه هيچ خبري نيست غروب هم از راه رسيده
اون دل چشم به راه هم انگاري باز شده خسته
خسته از اين انتظارها از همه فکر و خيالها
خسته از خورشيد و ماه و غروب و طلوع دنيا
وقت رفتنش رسيده داره باز دوباره ميره
ولي انگار راستي راستي ديگه برگشتي نداره
